در زمانی که همه ی صدا ها خاموش هستند در زمانی که اندک نفری بانگ می زند در زمانی که همه ی ندا ها خاموش می شوند وظیفه ی ماست صدای خاموشی ها را بلند کنیم در اینجا می کوشم که صداهایی که در جامعه خاموشند یا خاموششان کرده اند به ندایی تبدیل کنم نمی دانم چند نفر این وبلاگ را می خوانند ولی می خواهم ندای خاموش ملت را به فریادی خروشان تبدیل کنم.
محمد هستم غم وطن دارم. وطن تمام سهم من از دنیاست.دانشجو هستم. پس بایدغمش را داشته باشم.
خوشبختی واقعی اینست: یک چهره ی ناشناس واینکه گفته هایم چگونه کم کم آن چهره را روشن می کنند.آشنا،صمیمی،شکوهمند،ناب،خالص نشان می دهند.
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند/به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند/یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند/کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند/نشته ام در انتظار این غبار بی سوار /دریغ از شب چنین سپیده سر نمی زند/دل خراب من دیگر خراب تر نمی شود/که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند/چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته است/ برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند/
با تو اکنون چه فراموشيها/با من اکنون چه نشستنها خاموشيهاست/تو مپندار که خاموشي من/هست برهان فراموشي من/من اگر برخيزم/تو اگر برخيزي/همه برمي خيزند