تبليغاتX
ندای مردم خاموش

ندای مردم خاموش

در این سرای بی کسی, کسی به در نمی زند

روايت خودكشي يك كارگر
طناب است دنيا

رشت- خبرگزاري كار ايران

آخرين كسي كه "حسن حسني" را ديد يكي از همكارانش بود، آنها به اتفاق ساير كارگران صبح به كارخانه‌ كنف كار رفته بودند تا مانع خروج دستگاه‌ها و ابزار توليد از آنجا شوند كه با نيروهاي نظامي مواجه شدند.


اين كارگران پس از آنكه توسط مأموران ضدشورش كتك خوردند، به ساختمان استانداري آمده و تجمعي اعتراض‌آميز برپا كردند. اين بار هم مأموران وارد عمل شدند و آنها را متفرق كردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت   توسط محمد   | 

دوستان عزیز همیهن گرامی:

برای آزادی دانشجویان در بند پلی تکنیکی که چیزی جز آزادی نخواستند و پیشرو در همه جریان های تحول خواهان ایران بودند نام وبلاگ خود را تا رهایی این یاران دربند تا آزادی پلی تکنیکی ها می گذارم و از همه شما دوستان وبلاگ نویس هم این درخواست را دارم که این حرکت کوچک را انجام دهیم تا نشان دهیم رزمگاه پلی تکنیک تنها نیست

تا آزادی پلی تکنیکی ها

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت   توسط محمد   | 

یاران ما را آزاد کنید.......

تو فضاي شهر تاريك وقت شورش ميشه نزديك

 باز دوباره گر ميگيره رزم گاه پلي تكنيك !

همشون مثل ستاره اند همشون ستاره دارن

 اين مدال سرخ فخره كه رو سينشون ميذارن !

 به قلم قسم كه اين سنگر بينش دل به پادگان وحشت نمي بازه

 اين يه طرح گور زاده، كي ميتونه قفل و زندون واسه آگاهي بسازه؟

 بگو دانشجو اگه حتي بميره رنگ نحس ذلت نميپذيره

پشت او به رزم يك نسل دليره آره اون همنام با اميركبيره

 تو فضاي شهر تاريك وقت شورش ميشه نزديك

 باز دوباره گر ميگيره رزم گاه پلي تكنيك

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت   توسط محمد   | 

راستی ما واسه چی درس می خونیم؟ مگه قرار نبود من وتو آینده ساز ایران باشیم؟ مگه قرار نبود من وتو ، بذر فرهنگ رو تو دشت بی فرهنگی مون بکاریم و علف های هرزشو هرس کنیم؟ مگه قرار نبود من و تو، ما بشیم و «دست در دست هم دهیم به مهر» و میهن خویش را آباد کنیم؟ مگه قرار نبود ما چشم بیدار و صدای رسای ملت باشیم؟ مگه قرار نبود ما پرچمدار عدالت و صلح باشیم؟

پس چی شد؟ درفش ایرانیمون کو؟ کوروش کبیرمون ، آرش کمانگیرمون ، رستم دستانمون کجای ایران  سرگرم روزمره ها شدن و اسطوره بودنشون رو فراموش کردن ؟؟؟

مگه قرار نبود ما این اسطوره ها باشیم؟ مگه قرار نبود ما وارث تمدن چند هزار ساله ایرانی باشیم 

 ببین حالا چی شدیم؟  تفریح ، خوش گذرونی ، کنکور ، دانشگاه ، اگه زرنگ باشیم یه کار ، و آهسته آهسته می شیم مثل همه 70 میلیون دیگه که فکر نون شبیم و انگار نه انگار که ما فرزندان ایرانیم...ایران

مرا می شناسی ؟ مرا می شناسی یا فراموشم کرده ای ؟ یا شاید جایی در گذشته همدیگر را گم کرده ایم .

دیر زمانیست که به دنبالت هستم . دیگر نمی خواهم نادیده ات بگیرم . دیگر نمی خواهم گم شده باشی و گمشده باشم . دلم برایت تنگ است . دلم هوای گذشته را کرده ، آن زمان که من ، تو را می شناختم و تو مرا . آن زمان که من ، خود را می شناختم و تو خود را .

چند گاهیست که خواب آلوده شده ام ؛ و تو نیز؟!

چند گاهیست که خود را پیدا نمی کنم ، نمی دانم در کدام دالان تاریخ تکه ای از وجودم را جا گذاشته ام ؛ و تو نیز؟!   

دیگر می خواهم از خواب بیدار شوم و بیدار شویم .

دیگر می خواهم جا مانده های وجودم را پیدا کنم و پیدا کنی .

می دانم خسته شدی از این همه فراموشی .

دلم برای دستهایت تنگ است . می خواهم دوباره دستهایم با دستهایت همراه شود . راستی مرا شناختی ؟ اگر  می خواهی دستهایم را ببینی ، اگر می خواهی دستهایم را بگیری ، به دستهای خودت نگاه کن .

من ، تو هستم : یک  ایرانی !

من یک نفر نیستم . یک هویتم . یک پیشینه . یک آینده .

بیا این دستها را در هم گره کنیم و با روح همه صادقان تاریخ هم قسم شویم ، تا بار دیگر شایسته القابی شویم که به دوش می کشیم : یک  ایرانی !

حال که بار دیگر همدیگر را شناختیم ، حال که بار دیگر همدیگر را باز یافیتیم ، راحت تر با تو سخن می گویم . با تویی که خود منی . با تویی که خود مایی .

ما می خواهیم آرمانی بیندیشیم و عمل کنیم . من و تو که می دانیم آرمان با تخیل فرق می کند . تو که ما را ، خودت را ، برای آرمان گرایی سرزنش نمی کنی . آخر ، تو خود مایی .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت   توسط محمد   |