تبليغاتX
ندای مردم خاموش

ندای مردم خاموش

در این سرای بی کسی, کسی به در نمی زند

 

دوباره ۱۸ تیر دوباره بازداشت. سلمان سیما دانشجوی دانشگاه آزاد تهران مرکز و مهدی خدایی دانشجوی دانشگاه آزاد شهر ری بازداشت شدند با بهتر بگویم در روز روشن سلمان را از مقابل دانشگاه او ربودند. و مهدی خدایی  را از خانه اش به اسارت بردند. کسی نمی داند این کجا هستند. فقط یک چیز می دانم که دیگر شک ندارم که بند ۲۰۹ اوین جایگاه آزادی خواهان است.

دیگر خسته شده ام که بگویم سلمان بی گناه بودم مهدی جز زندگی بهتر صلح چیزی نمی خواست همه می دانند  که:

بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان کفر                  یوسف از دامان پاک خود به زندان می رود

فقط نمی دانم جوان بیست و چند ساله مگر چه دارد که اینچنین برای بازداشتش هزینه می کنند تلفن او را کنترل می کنند.شاید قلم ما از انرژی هسته ایی که آن ها از دم می زنند برایشان سهمگین تر است که اینچنین از سلمان ها و مهدی ها می ترسند

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت   توسط محمد   | 

نه سال از 18 تير 78 گذشت و 9 روز مانده به 18 تير 87 . 18 تير كه صداي فرياد و خون و و صداي گلوله را ياد انسان مي آورد. صداي ناله دانشجوياني كه از طبقه 3 به پايين پرت مي شدند هيجده تير انسان را ياد خون مي اندازد و هر چه مي بيني سرخ سرخ رنگ خون است

اما نه 18 تير چيزهاي ديگري هم به ياد انسان مي آورد احمد باطبي عزيز با پيراهن خوني اش كه نماد جنبش دانشجويي شد به خاطر اين نماد شدنش سال ها هزينه اش را در اوين داد و اكنون كجاي اين دنياي خاكي است؟ 18 تير با نام لاله سرخ كوي دانشگاه شهيد عزت ابراهيم نژاد يكي شده است و چه زيبا در مزارش نوشتند در ديار لرستان كه به كدامين گناه كشته شدي

نمي توان از 18 تير سخن گفت و كشته شدن مظلومانه اكبر محمدي را در زندان اوين را در سال 85 از ياد برد. حتي از جنازه اكبر هم مي ترسيدند اجازه تشيع جنازه او را ندادند. 18 تير 78 قرباني هاي بسياري گرفت و بسياري ايستادند تا امروز من به اين هم نسل هايم ببالم و ياد بهروز جاويد تهراني گرامي باد كه تنها بازمانده ي 18 تير در زندان است بهروزي كه لبان خود را زندان رجايي شهر كرج دوخت كه شايد سكوتش فريادي شود

و خطاب به بهروز بگويم درست است لبان تو در زندان بسته است اما بدان هم نسلاني داري كه آرمانت را فرياد مي زنند

گمان مي بردند كه با حمله به كوي دانشگاه دانشجو و حق خواهي وي خواهد مرد اما هر چه مي پنداشتند و سرابي بيش نبود.

هيجده تير نماد شد نماد مبارزه براي آزادي خواهي مردمي كه از خفقان موجود رنج مي برند. 18تير بغض فرو خفته ي ملتي بود كه از قتل ها زنجيره ايي به حالت انزجار رسيده بود.

18 تير روزي بزرگ است چون پايداري را در برابر ظلم و ستم ديديم

18 تير فاجعه ايي بس درد ناك بود اما غرور ايجاد كرد براي نسلي كه هميشه از سوي مادران و پدران خود به بي آرماني متهم مي شدند. 18 تير نشانه قدرت نسلي است كه از سوي رهبران خود سوسول* خوانده مي شد و اما نمي دانم چرا فرماندهان سپاهي كه دم از غيرت و دلاوري در جنگ در برابر بيگانه مي زدند و نام مبارك شهيدان را بر زبان نامبارك خويش مي آوردند چگونه در 18 تير 78 از اين دانشجويان سوسول به حالت ترس در آمدند و تهديد به رگبار گرفتن بر آن ها كردند**

2 سال پيش در روز بزرگ 18 تير هنگامي كه در خيابان انقلاب مقابل دانشگاه تهران با غرور تمام در مقابل نيروهاي نظامي كه هر 2 متر ايستاده بودم قدم مي زدم و با خود فكر مي كردم روزي فرا خواهد رسيد كه 18 تير را به عنوان روز دانشجو گرامي خواهيم داشت. ماموري با لباس شخصي رو به من كرد گفت: دوستانت نيامدند اين همه بالا پايين نرو 18 تير ديگه مرد ...

من به او لبخندي زدم و گفتم: 18 تير زنده است چون حتي نامش خواب خوش را از شما خواهد گرفت و شما از 8 صبح تا 8 شب را در خيابان نگه مي دارد

هيجده تير ماه روز كه دانشجويان در برابر بيداد ايستادند هنوز زنده است چون مردمان جهان به احترام آزادگي و حق خواهي آن به مي ايستند. و در ايتاليا خياباني به حرمت دفاع از حقوق انساني و آزادي به نام 18 تير گذاشته مي شود

چه تجمعي صورت گيرد چه نگيرد 18 تير روز بزرگي است كه نامش بر تن همه ي سياه انديشان لرزه مي اندازد و قدرت نسلي را نشان مي دهد كه جز قلم و انديشه اش سلاحي ديگر ندارد اما اين قلم و انديشه اش چنان برنده و تيز است كه در مغز و قلب اين نامردمان فرو مي رود

18 تير هنوز زنده است چون دانشجويان تربيت معلم كرج با پايداري در بهار امسال به همه خواسته هاي خود رسيدند 18 تير زنده چون دانشجويان با غيرت زنجان جلوي تجاوز به دختري را از سوي مدعيان دروغگوي اخلاق مي گيرند

هيجده تير زنده است چون با وجود اين همه وحشت اين همه بازداشت و هنوز همه يك صدا خواهان تغيير هستند.

هر نسلي به يك چيزي افتخار مي كند بي شك نسل ما هم به 18 تير افتخار مي كند در روزي كه همه نيروهاي نظامي به دانشگاه حمله كردند اما دانشجو و دانشگاه زنده ماند

اما دوستان درد بسيار است 18 تيرهاي بسياري را مي خواهند براي ما رغم بزنند و هر روز پاسداران وحشت، سازندگان

تاريكي و شب و سرما، سازندگان ديوارها و زندان ها به نحوي ما را به سوي تاريكي خويش مي كشاند

بياييد راهي هدف مند با برنامه وعلمي جلو رويم و در اين راه شجاعتمان را از 18 تير بگيريم

...........................................................................................

از همه دوستان معذرت ميخوام كه كامنت هايتان را جواب نمي دهم به زودي به همه پاسخ خواهم داد

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت   توسط محمد   | 

هميشه در كودكي وقتي پنجاه و سومين روز بهار مي آمد تفريح زيبا و دلنشيني داشتم و با خود مي انديشيدم كه هنگامي وارد دهه ي سوم زندگي ام شدم چه مي شود گاهي خود را جاي دكتر ارتوپدم  مي گذاشتم و درمان همه ي درد كشيدهاي جسمي  بر عهده مي گرفتم گاهي خود را جاي پليس مي گذاشتم و همه جنايت كاران طول تاريخ را سرگذشتي غم ناك برايشان رغم مي زدم و گاهي خود را در جايگاه گاندي!  كه همه ي مظلومان را متحد كنم و با پاي پياده به جنگ سرب داغ بروم گاهي خود يك چريك مي ديدم و از 18 تير 78 جز احمد باطبي خود را چيز ديگري نديدم روياهايم تمامي نداشت خود را در آن غرق مي كردم تا پنجاه و سومين روز بهار بگذرد

و اكنون  21 سالم شد  با انبوهي از فكر ، قلبي مالامال از عشق، انباري از درد و گلويي پر  از فرياد و به قول دوستان با تپه ايي از ريش!!!.... 21 ساله شدم به گفته ي گروهي در اوج جواني ولي جواني ام كجا وقتي سرنگ در دستشوي هاي دانشگاهم مي بينم. گروهي مي گويند اوج تفكر و فكر كردن و ساختن آينده اي بهتر.... كه ناخود اگاه اين شعر بر زبانم مي آيد

 

حالمان بد نيست غم كم  مي خورم         كم كه نه هر روز كم كم مي خورم

آب مي خواهم سرابم مي دهند              عشق مي ورزم عذابم مي دهند

 

نمي دانم چرا امروز هم مانند شب يلدا و مانند نوروز ياد درد هاي بي درمان وطنم مي افتم. نمي دانم چرا بي اختيار اشك هاي الناز جمشيدي دانشجوي تهران مركز كه نزديك به 60 روز در  پاييز و زمستان امسال مهمان دانشگاه تازه تاسيس اوين بود  مي افتم. ياران دربند پلي تكنيكم مقابل ديدگانم مي آيند احمد قصابان، مجيد توكلي و احسان منصوري 78 ماه را بايد واحد هاي مقاومت انسانيت 1 2.... و مدارهاي درد1 و 2 ..... هزاران واحد سخت جسمي و روحي را در  اوين بگذارند  آري

 

بي گناهي كم گناهي نيست در ديوان كفر..     يوسف از دامان پاك خود به زندان مي رود

 

امروز از سربالايي خيابان شلوغ بالا مي آمدم تقويم پنجاه و سومين روز بهار نشان مي داد نسيم هاي بهاري با هيجان صورتم را بوسه باران مي كردند شايد زاد روزم را  شاد مي گفتند اما من توجهي به آن ها نداشتم و اشك هاي را مقابل بوسه ها آن ها قرار دادم كه سرماي جان گذاري تا مغز استخوانم رفت اشك هايي  از  ديدن كودكاني كه در زير صندوق هاي برافراشته صدقات در جوي آب به دنبال تيكه ناني بودند اشك هايم از ديدن اين همه درد بود كه قلبم را فشار مي داد

 

آري احساس در من منفجر شده است نه از  ديدن سبزهاي درختان و آبي آسمان و نه از ديدن صورت ماه معشوقم از اين همه درد منفجر شدم و مي خواهم فرياد بزنم از ته ته قلبم و تمام وجود بگويم كه حق ما نيست و از خدا گله كنم و از خدا گله كنم چرا اشك هاي مادر مجيد توكلي را نمي بيني و از همه مردم گله كنم چرا اين همه درد خوابتان كرده است چرا فروخته شدن كشور  شما را عذاب نمي دهد.. چرا ديدن دختركان تن فروش تلنگري در وجودتان نمي زند. بگزار بگويند دارم ملت را تحريك مي كنم آري تحريك مي كنم كمي انسان باشند كمي به خود نگاه كنند. نمي دانم با چه رويي بايد به آينه نگاه كرد و خود را انسان ناميد اگر آينه نشكند بي شك من در خود مي شكنم و خورد مي شوم

شك ندارم گروهي همراه من هستند، وگر نه تا كنون نه من بودم نه نشاني از من

روزي خواهم ديد و در خواب هم بسيار ديدم كه كسي مي آيد و اما بر خلاف فروغ مي گويم آن كس شبيه خود من است  شبيه همه ما ست . شايد آن كس ما هستيم كه دست هايمان را در هم گره كرده ايم  و با گرماي  دست هاي هم  در مقابل سرماي بي داد ايستاده ايم و فرياد مي زنيم و فرياد مي زنيم و فرياد كه اي جماعت ديو صفت ما را ببنيد ما با زباني جز عشق با هم حرف نمي زنيم  ما  با آغوش هم را درك مي كنيم.....  آنچه را كه حق خود مي پنداريم كه جز عدالت نيست در دنيا پراكنده مي كنيم

 

پای یک مسجد متروک بنای ده ماست       نوتر از منظره‌ها، مقبره‌های ده ماست

خانه‌هامان گلی و پنجره‌هامان بسته         فقط این مسجد متروک بنای ده ماست

کدخدای ده ما، هر چه بگوید حق است     کدخدای ده ما نیست، خدای ده ماست

كدخدا را چو خدا قبله حاجت كرديم          كدخدايي و خدايي كه بلاي ده ماست

ما از این زندگی آخر به خدا خسته شدیم این صدا مختص ما نیست، صدای ده ماست

خاک نفرین شده‌ها، مرکز طاعون زده‌ها     تخم آفت زدگی در گل و لای ده ماست

پدرم از ده بالا که غروب آمد گفت             هرچه بدبختی و درد است، برای ده ماست

آه چوپان جوان خسته نباشی بنواز          فقط این نی لبکت لطف و صفای ده ماست

 

 

پ.ن1: بسياري از وا‍ژها ي اين متن را از شعر دوست عزيزم حامد.س وام گرفتم

پ.ن2: انفجار احساسم بود در روزي كه مي گويند بايد شاد باشم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط محمد   | 

بازهم بحث عقيل و مرتضي است.......... آهن تفيده ي مولا كجاست

نه فقط حرفي از آهن مانده است......... شمع بيت المال روشن مانده است

با نگاه كلي تر مي توان اين وضعيت را به كل ايران نسبت داد وضعيتي كه براي ما تازگي ندارد وضعيتي كه كه به آن عادت كرده ايم فكر مي كنيم جز اين چيز ديگري نيست و چون اعتراض هاي مردم نمي شنويم با نمي گذارند كه بشنويم گمان مي بريم مردم راضي اند اما با كمي فكر  متوجه مي شويم كه اگر مردم از اين وضع راضي بودند چرا مسئولين هميشه نداي بهبود اوضاع سر مي دهند چرا از اين واهمه دارند كه بگويند گشت ارشاد را آن ها راهي خيابان كردند چرا مي ترسند بگويند به دليل سياسيت هاي نا كار آمد اقتصادي تورم كمر مردم را شكسته است و همه ي بهانه را بر سر دشمنان مي گذارند كه در دشمني آن ها شك است و هزاران هزاران سوال بي جواب از مسئولين كه گوش ندارند كه بشنوند.

عبور رودخانه از وسط يك شهر يك ويژگي بسيار بزرگي براي هر شهري است كه با تدبير ها مناسب مي توان آنجا به زيبايي بخشيد و رونق اقتصادي فراهم كرد و از آن مهمتر براي مردم تفريحي زيبا  ايجاد مي شود. از شهر اهواز هم رودخانه كارون عبور مي كند كارون پهناور در كنار اين رود خانه در اهواز جاده ايي كشيده اند و فضاي سبزي فراهم كرده اند كه مردم به آنجا بيايند و تفريح كنند.... ابتدا وارد اين جاده مي شوي در بعضي از نقاط آن  بوي فاضلاب   به مشام مي رسد و  اين بوي گند به دليل آن  است كه سال هاي سال است كه رودخانه كارون در شهر اهواز لايروبي نشده است و  با كوچكترين باران سيل از آن جاري مي شود و با كوچكترين گرم خشك و بي آب مي شود و حريمي براي آن در نظر نگرفته اند كه ساده ترين كار شهر سازي است . حال از بوي فاضلاب بگذريم و به گونه ايي آن را تحمل كنيم از بوي انواع مواد مخدر كه در قليون هايي كه در مقابل چشمان ماموران نيروي انتظامي به جوانان بي تفريح داده به انزجار خواهي رسيد. تعداد اين قليون ها و بوها به اندازه ايي زياد است كه دچار نشگي خواهي شد!!!!! در دبستان به ما ياد مي دهند كارپليس در كشور ايجاد امنيت ماست اما نمي دانم چرا  پليس ها در حال حاضر نه تنها   امنيت ما را حفظ نمي كنند بلكه آن را هم به خطر مي اندازند...... در مقابل چشمان پليس مواد مخدر خريد و فروش مي شود اما به پليس ها گفته اند چشمانتان را ببنديد بگذاريد مردم مصرف كنند تا درد جانكاه مملكت را نفهمند. اما چشمان خود را به ناموس مردم باز كنيد مردمك چشمانتان را گشاد كنيد تا حد پاره گي امنيت جامعه را دختري به خطر مي اندازد كه در گرماي خوزستان مانتوي نازكي پوشيده است و مادري به خطر مي اندازد كه جوراب نپوشيده است..... بله پليسي كه در خيابان به ناموس مردم هتاكي مي كند بايد سردارش را در خانه ايي فساد بگيرند... شايد شكوفايي و نو آوري هم در سال جديد اين باشد چگونه  مردم را به افيوني دچار كنند كه از اين درد جان فرسا لب نگشايند

سفرم به ديار كارون به پايان رسيده بود  از فرودگاه بايد ديار پر درد اما استوار كارون را ترك مي گفتم. مامور حفاظت فرودگاه به شدت من مي گشت دنبال چيزي بود كه من نمي دانستم چيست از او مي پرسم دنبال چي هست بگيد شايد كمكتون كنم مي گويد مواد مخدر!!! بي درنگ ياد جاده ي سالحي  اهواز و پارك هاي محلمان در تهران مي افتم... و سكوت مي كنم گشتنش به پايان مي رسد باز با خود فكر مي كنم اين دستگاه هاي الكترونيكي نقشان چيست.... كه زني را با چشمان اشك بار مي بينم كه تازه اتاق بازرسي بانوان بيرون آمده است بغض را فرو مي خورد با صداي بلند فرياد مي كند  دست به جاهاي من زد كه شوهرم من در........... به من نمي زند.... شوهر زن فرياد مي كند. فرياد او را با مشت جواب مي دهند........

از ديار كارون بلند شدم، بلند شدم تا نداي مادر عربي كه 6 فرزندش 2 سال بدون دادگاه  در زندان است فرياد كنم. بلند شدم تا خواهان اصلاح قانون نابرابري باشم كه موجب مي شود زني به خاطر فرزندش كه نمي تواند ولايت و سرپرستي اش را داشته باشد از شوهرش كتك مي خورد و با او زندگي مي كند..... از ديار كارون بلند شدم بلند شدم تا فرياد كنم اعتراضي را هر روز مردم در گوشه كنار اين كشور مي كنند ....

سر به لاك خويش بردي اي دريغ.................... نان به نرخ روز خوردي اي دريغ

صحبت از عدل و عدالت نا به جاست........ سود در بازار اين الوقتهاست

                                                                                   پايان   

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت   توسط محمد   | 

طوفان خاك در اهواز

خوزستان با بحران خشك سالي روبرو است اين جمله شخصي كه در سازمان آب استان خوزستان كار مي كند. با خود فكر مي كنم خوزستان يكي از پهناور ترين رود هاي ايران را در دل خود دارد چرا بي آب است. در همين فكر ها هستم كه باد هاي شديدي شروع به وزيدن مي كند مي گويم شايد از اين همه بدبختي بادها هستند كه به خروش آمده اند اما  به من مي گويند اين باد ها  هميشه مي آيند با خود مي گويم خوب هميشه از اين همه ظلم به خروش مي آيند اما  باز ادامه مي دهند كه اين باد ها همراه با خاك است به حدي شديد مي شوند كه تا 100 متري خودرا هم نمي توان ديد و  در شهرهاي ديگر به خاطر برف مدارس تعطيل مي شوند اما در خوزستان به خاطر خاك و از كشته شدن افرادي زيادي به وسيله اين خاك مي گويد از كودكي 3 ماهي كه بر اثر رفتن خاك در ريه هايش مرده است يا پير زني كه بر اثر اين طوفان به زمين خورده و ضربه ي مغزي شده است...... نمي دانم گفتن از درد اين مردم تشويش اذهان عمومي است يا مردم خوزستان از اين وضعيت خرسند هستند.... يك چيز در خوزستان هست كه سختي هاي اين مردم را التيام مي بخشد و آن خونگرمي و معرفت مردم خوزستان است مرامي كه انتها ندارد وخون گرمي كه از گرماي سوزانش به ارث برده اند....

در جايي از حقوق برابر مي گفتم از برابري شهادت زن و مرد از اين كه چرا حق طلاق انحصارن در اختيار مرد است.... زن ميان سالي را ديدم كه مي گفت  تا حالا 8 بار به دادگاه رفته ام از دست شوهر كه گاه بي گاه كتكم مي زند شكايت كردم و خواستار حقم شد قاضي گفت برو خدا را شكر كن كه طلاقت نمي دهد..... . داستان درد در خوزستان زياد است از قتل هاي ناموسي كه قانون از آن حمايت مي كند سخن تا كنون بسيار سخن رانده شده است.... آيا وظيفه ي من نيست كه به اين نابرابري واقفم و مي دانم اثرات زيان باري بر جامعه ي ما مي گذارد اعتراض كنم آيا اعتراض من مرد م را هيجان زده مي كند آيا زني كه در روستا هاي اهواز با 3 هووي خود زندگي مي كند خوشحال نمي شود كه شوهرش اجازه ي ازدواج مجدد نداشته باشد

يا آن مرد پياز فروش كه بردارش ناجوانمردانه اعدام شد از اينكه من فرياد كنم اين چه وضع اقتصادي نابساماني است دلگير مي شود و هزاران پرسش ديگر از كساني كه فكر مي كنند اين ندا نداي من و امثال من است و مردم توجهي به آن ندارد..  اين ندا، نداي مردم خاموشي است كه توان فرياد از آن گرفته شده است اما من توان فرياد دارم ....

آبادان و خرمشهر دو شهري ايراني بودن و وطن در آن خلاصه مي شود جايي كه هزاران هزاران شهيد در خود جاي داده است اما هنوز بوي جنگ مي دهد هنوز ساختمان هاي  كه سوراخ ها  انفجار در آن است فروانند باز.... با خود فكر مي كنم پول اين نفت كجا مي رود ... آب آبادان غير قابل شرب است بو مي دهد تلخ است اما نمي دانم مردمش چگونه آب مي خورند.... شخصي تعريف مي كرد  روزي وضعيت آب به اندازه ايي بد شده بود كه مردم به در فرمانداري رفتند و فرماندار مجبوركردند كه از آب بخورد كه وي طاقت نياورد.... اين هم اعتراض از مردم كه بعضي ها طبقه پايين جامعه مي داند شايد من اعتراض ها را نديده ايم

شهر مسجد سليمان شهري كه اولين چاه نفت ايران در آن به بهر برداري رسيده و تا كنون هزاران هزار چاه نفت  از آن استخراج شده است اما در محروميت  شديد است كه از اولين امكانات رفاهي بي بهره است شهري كه در همه جاي آن گاز به بيرون مي زند و مردم با آلودگي رو برو هستند بسياري از مردم اين شهر ناراحتي ريوي دارند اما نماينده اين شهر در مجلس شوراي اسلامي از حق تيم استقلال تهران دفاع مي كند نه از مردمي كه به او راي داده اند شايد وي تا كنون از تهران به حوزه ي انتخابي خود سفر نكرده است. هر چشمي  هر چقدر هم بينايي اش كم سو باشد مي بيند كه بر اثر اين مردم مي آيد باز هم در مجلس هشتم نماينده اين شهر مي شود كه جاي بسي تعجب دارد مردمي كه چشم ديدن وي را ندارند... درد اين مردم تمامي ندارد و اعتراضشان هم صبح تا شب انجام مي دهند شايد ما نمي شنويم. اعتراض خانواده اي كه به تمام سران نظام از رهبري گرفته تا نماينده نامردمي شهر خود چندين بار نامه نوشته است چون زمين كشاورزي اش به دليل فوران گاز از بين رفته است و كسي به دادش نرسيد  ديدم اين مردم اين گونه اعتراض مي كند اما گوش شنوا در ميان مسئولين كشور نيست شايد گوشي در كار نيست

به شمال استان خوزستان كه مي رويد به شهري باستاني به نام ايذه مي رسيم شهري كه بدون هيچ بزرگ نمايي از لحاظ آثار باستاني با شهرهاي قديمي جهان مانند رم و آتن برابري مي كند و طبيعت دل انگيزش دل هر رهگذري را مي ربايد اما چه كرديم براي رونق اقتصاد اين شهر از نظر تروريست سد پشت سد  يكي يكي آثار باستاني به زير آب رفت يكي يكي جاذبه هايش  از بين رفت. مردم ايذه در مجلس ششم نماينده ايي را انتخاب كردند كه 4 سال تمام از حقشان دفاع كرد  4 سال تمام از محروميت هاي آنان گفت اما در انتخابات مجلس هفتم با تقلب بسيار زياد نماينده ايي بي اثر را جاي ايشان وارد مجلس كردند.. مردم ايذه هم به شدت اعتراض كردند به گونه اي 10 ها نفر كشته و 100 ها نفر زخمي شدند و تا مدت نيروهاي نظامي كه از استان هاي همجوار وارد ايذه شده بودند شهر به حالت نظامي در آوردند  و باز هم اعتراض مردم  شايد كساني كه منكر اعتراض هستند گوشان براي اين اخبار بسته است......

                                                                                                           

                                                                                                              ادامه دارد.........

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت   توسط محمد   | 

ديار كارون

بعد از چندي دوري از ديار كارون(خوزستان) در نوروز سمت دياري رفتم كه سال ها كودكيم در آن رغم خورده بود با گرمايش گرماي درون را يافتم و با بي آبي اش  استقامت و با 8 سال جنگ غيرت را ديار كارون قبال از هر چيزي  محروميت را به خاطر مي رود بر فراز شهر وقتي حركت مي كنيد تمام اطراف شهر اهواز را مي بينيد باز مانده هاي دكل هاي حفاري نفت وجود دارد و مانند زالو  نفت خوزستان راكشيده اند وپيكر نيمه جان  آن را باقي گذاشتند همراه با محروميت هاي گوناگون......  آري اينجا خوزستان است سرزمين آفتاب هاي سوزان سرزمين سختي ها سرزمين بي آب ها با وجود آنكه آن را ديار كارون مي نامند

آري اينجا خوزستان است سرزميني كه حسرت هايش همچون نخل هايش سر به فلك كشيده است آري سرزميني كه هر گوشه اش دست زنيم طلاي سياه فوران مي كنند در سياهي طلاي سياه دست و پا مي زند

سرزمين درد كشيده ايي كه 8 سال جنگ را ديد نه نديد با تمام وجودش احساس كرد و استوارانه در برابر ظلم ايستاد و خاك وطن را نفروخت.

از فرودگاه اهواز كه به سمت مركز شهر حركت مي كنيد بايد بلوار بزرگي را طي كنيد مردم بي شماري را مي بنيد در اندك فضاي شهر اهواز كه براي فرودگاه ساخته شده است در شهر بي تفريح خود  ساعات خود را مي گذراند

اينجا اهواز است مركز استان خوزستان نخل هايش همچنان استوارند  هر گوشه ايي از اين خاك جواهري خوابيده است را به گزاف نگفته ام.  براي ساخت مترو اهواز به شهر باستاني از دوره ي ساساني رسيده اند كه  گنجي عظيم به شمار مي آيد اما هيچ كس از سرنوشت آن با خبر نيست، در رامهرمز (يكي از شهرهاي كوچك استان خوزستان) اداره ي آب براي گذاشتن لوله هاي آب به گنج عظيم تري رسيده بود كه  بازهم به سرنوشت نفت ها استان خوزستان بدل گشته است

دوستي مي گويد كه تو اين حرف هايي كه ميزني اين نارضايتي  كه داري از سيري است مردم ما اعتراضي به اين وضع موجود ندارند......

 در اهواز محله ايي است به نام عامري  كه ميوه فروش هاي دور گرد در آنجا ميوه ميفروشن به سبك زمان هاي قديم هر كسي مقداري از ميوه جلويش مي باشد و عرق مي ريزد و چشم به راه مشتري ها مي ماند .... پاي درد دل پياز فروشي نشستم از اوضاع و احوالش پرسيدم اگر بگويم خون را جاي اشك در چشمانش ديدم سخن بي راه نگفتم .... مي گفت:

 من يك عربم عرب ايراني من هم اكنون 12 نفر را سرپرستي مي كنم 6 فرزند و زن برادرم و بقيه بچه هاي خودم .... من يك عربم عرب ايراني گمان مي كنم گناه من همين است اگر جان بكنم ماهي 100 هزار تومان درآمد دارم.... برادرم اعدام شد به دليل گناه نكرده به دليل اين كه عرب بود  گفتند او بمب گذاشته بود اما از 2 هفته قبل از بمب گذاري ها او در يكي از شهر هاي اطراف بود.... از او مي پرسم چرا وكيل نگرفتيد چرا اعتراض نكرديد مي گويد: 2تا از بچه هاي من 2 سال است در زندانند ما اعتراض كرديم شما نشنديد ما داد زديم كه از چاه نفتي كه در 10 قدمي خانه ي ماست و آلودگي اش ما را خفه كرده است  مقداري بدهيد تا هر شب جلوي زن و بچه ام خورد نشوم ....

با چشماني اشك بار وي ترك مي گويم با خود فكر مي كنم كه من توان اعتراض دارم وظفيه من است كه اعتراض كنم وظيفه ي انساني وظيفيه ديني اي در روبرويم بليبورد بزرگي بود كه نوشته بود هدف امام حسين (ع)  امر به معروف و نهي از منكر بود.... حال هدف ما كه ادعاي شيعه ي امام حسين بو دن داريم  چيست اصلا  ما كه ادعاي انسانيت داريم به كجا مي رويم .....

ادامه دارد.........

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت   توسط محمد   | 

۱ملیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز گامی بلند برای برابری

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت   توسط محمد   | 

صدای جیک جیک گنجشگ ها در شهر طنین انداز می شود. درختان لخت رخت سبز به تن می کنند. برف ها زمستانی کم کم آب می شوند صدای دل انگیز جوی ها را به گوش می رسانند. بهار می آید با خودش شور و هیجان را می آورد. نوروز باستانی نماد زندگی و نو شدن فرا می رسد. گردهمایی کنار بستگان را در نوروز با هیچ مراسمی نمیتوان مقایسه کرد. ملّی گرایی، به هویت گرایی ایرانی در نوروز به اوج خود می رسد نوروز نماد است نماد ایرانی بودن.....

هنگامی که نسیم های بهاری هزاران بوسه بر بر صورت ما می زنند و یا هنگامی که زیر آفتاب دل انگیز بهاری غرق می شویم به یاد داشته باشیم بسیار زنان و مردانی بودند که برای آزادی ما کشته شده اند.. و بسیار زنان و مردانی هستند که زندان ها اکنون امید به دیدن آفتاب بهاری دارند. از روناک صفارزاده و هانا عبدی دختران جوانی که مدت 6 ماه است بی گناه فقط برای اینکه خواهان تغییر برای برابری هستند در سنندج در زندان هست یاد آوریم از ابراهیم لطف اللهی جوان دیگر که زیر شکنجه جان باخت از هزاران هزار فرزند این سرزمین که برای تغییر وضع موجود هزاران هزار بلا برسر آن ها آمده. را یاد کنیم و فریاد مان را به دست نسیم بهاری بسپاریم و بگوییم این حق ما نیست و از آفتاب دل انگیزش توان بگیریم برای تغییر برای برابر شدن.....

بر سر سفره ی هفت سین نشسته ایم هنگامی که چند لحظه به سال تحویل مانده است. هنگامی نفسمان در سینه مان حبس شده هنگامی که دست های ما رو به آسمان است هنگامی که از خداوند همه چیز می خواهیم. ایرانمان را فراموش نکنیم و همه با هم زمزمه کنیم:

من دیگه منتظر هیچ کسی نیستم تا بیاد

دل من از آسمون معجزه حتی نمی خواد

چشم به راه چه کسی نشستی پشت پنجره

دست بی منت تو پر از بهار منتظره

و باز هم امید و باز هم امید که در سال جدید بتوانیم به بخشی از رویاهایمان برسیم امید به اینکه محدودیت گفتارمان بر داشته شود امید به ایرانی آباد قدرتمند امید به سرزمینی پر از آزادی و از همه مهمتر امید به تغییر برای برابری

پاشو پاشو پاشو گلدون بیاروقتش سنبل بکاریم

اگر نوروزم نیاد با یه غزل عید میاریم

نگو فروردین ما چند سالی مونده تا بیاد

عید عاشق هرشب تقویم و ساعت نمی خواد

بی بهارم میشه گاهی خواب نرگس بینیم

وقت و بی وقت تو خونه سفره هفت سین بچینیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت   توسط محمد   | 

به زودی وبلاگ ندای مردم خاموش دوره ی جدید فعالیت ها ی خود را آغاز می کند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت   توسط محمد   | 

دوست من سلام

دوست من از من گله میکنی با دلسوزی از من گله میکنی با صدای مهربانت از من می نالی که این چه کاری است که می کنی مگر به عواقبش فکر نکردی؟؟ مگه دوست داری بدبخت بشی؟؟ از زندگیت بیزار شدی؟؟ و…. . دوست من می فهمم چه می گویی می فهم ولی از زندگی سیر نشدم، عا شق زندگی شدم که واسه زنده بودن واقعی تلاش کنم من با خودم کنار امدم نمی ترسم از اینکه از دانشگاه اخراجم کنند و دیگه نتونم درس بخونم من با خودم کنار امدم نمی ترسم از اینکه ببرنم زندان از اینکه شکنجم بدن. من با خودم کنار آمدم نمی ترسم از اینکه لذت در کنار دوستانی مانند تو رو از دست بدم. برای من خیلی سخته حس خوبی را که وقتی با تو صحبت می کنم رو از دست بدم من با خودم کنار آمدم که بلند داد بزنم که زندگیم واسه ایرانه نه ایران واسه زندگی من با خودم کنار آمدم نمی ترسم واسه رنج فرزندان ایران بلند گریه کنم

نوازش دهنده روح آزرده ام با خودم کنار آمدم که که این شعر شاملو رو هر ثانیه زمزمه کنم: هرگز از مرگ نهراسیده ام گرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود هراس من از زندگی در میان مردمانی است که مزد گورکن فراتر از جان آدمی باشد…….. و این صدا همیشه در گوشم باشد گر چنین باید زیست پست من چه بی شرمم که فانوس عمرمم را به رسوایی نیاویزم

دشمن من که «دیو فساد» است در این خانه مسکن دارد من با او بسیار کوشیده ام. همه خوشی های زندگی ام در سر این پیکار رفته است او بارها از در آشتی در آمده و لبخند زنان در گوشم گفته است: « بیا! بیا! که در این سفره آنچه خواهی است» اما چگونه می توانستم دل از کین او خالی کنم چگونه می توانستم دعوتش را بپذیرم؟ آنچه می خواستم آن بود که او نباشد….

دوستم ببخش اگر با فعالیت ها یم شما را آزرده ام چه کنم که دل در گرو ایران داده ام. می ترسم الف سرافرازش سرنگون شود و «واو» وحشت جای آن را بگیرد و ویران شود… از اضطراب و ناراحتی کبود می شوم هنگامی با شکم سیر سر بر بالین گذاشته ام می فهم در گوشه ایی از این سرزمین ثروتمند، کارگری برای 120 هزار تومان خودرا حلقه آویز می کند نمی توانم در فراغ بال سرگم درس خواندن با شم در صورتی که سیاه دلان استبداد بسیاری را به دلیل بیان عقاید از درس خواندن محروم کنند. دوست من گریه های مادرهایی که گوشه های جگرشان در دام چنگال های خونین این دیو بد طینت اسیر است از الماس برنده تر است و چنان سینه ام را چاک می دهد که گویی زندگی ام رو به پایان است.... آیا می توانم لحظه ایی آرام بمانم؟ خاصیت موج این است که آرامش ندارد. آرامش موج برابر با فنا شدنش است. با دیدن گل بانو های ایثار که تن خود را چیکه چیکه می فروشند به خاطر فقر کشور ثروتمندم سکوت کردنم حرام است

دوست من تمام حرف های خویش را که در دلم بود را به تو زدم و در آخر می خواهم تو را یار دبستانی ام خطاب کنم به تو بگویم:

یار دبستانی من آرزوی من این است که تو هم در این کوشش و رنج شریک باشی و با این دشمن که عامل فساد است به جنگ برخیزی و گیرم که بر ما بتازند و کار ما را بسازند باری این قدر بکوشیم تا پس از ما نگویند که مشتی مردم پست و فرومایه بودند و بماندند و نمی آرند

یار دبستانی من با من و همراه منی چوب الف بر سرما بغض من و آه منی هک شده اسم من تو رو تن این تخته سیاه ترکه بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما دشت بی فرهنگی ما هرز تمام علفاش خوب اگه بود بد اگه بد مرده دلای آدماش دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه کی میتونه جز خود ما درد ما رو چاره کنه........
سخن من نه از درد ایشان بود بلکه از دردی بود که خود ایشانند.....
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت   توسط محمد   |